1- قدرت تطابقم پایین اومده و این به شدت آزارم می ده. هر چیزی خلاف میلم می تونه منو بشکنه. نمی دونم آدم کم کم که بزرگ می شه از شور و شر می افته، یا همچین که زندگیشو تو دست خودش می بینه و خودش می شه همه کاره خودش، به خودرایی و استبداد عادت می کنه.
تو شرایط کاری جدید بیشتر از همیشه از خودم مقاومت نشون می دم. از قاطی شدن با آدم ها. از حل شدن و دل دادن به کار. از حرفه ای شدن تو این کار کناره گیری می کنم. همه ش به خودم می گم که این کار، کار من نیست اما از طرفی می بینم که بالاخره الان دارم انجامش می دم و بهتره که تو همین مدتی که اینجام خودمو با این مقاومت نابود نکنم. مقاومت من پیش از اون که همکارام رو اذیت کنه خودمو تحلیل می بره. اولین روز ماه رمضان با این پسره که مافوقمه بحثم شد. طوری از کوره در رفتم و هر چی دلخوری داشتم با داد و هوار بهش گفتم. مطمئن بودم فردا دیگه نمیام سر کار. حتی به مینا که باتری لپ تاپم پیشش بود گفتم یه روز بیرون باهات قرار می ذارم ازت می گیرمش... داد و بیدادهام که تموم شد گفت خانوم فلانی خیلی آدم مغروری هستی... اولین بار بود تو عمرم که همچین چیزی رو بهم می گفتن. فکر کردم شاید این نتیجه همون حس انعطاف ناپذیری این روزها ست که منو تو چشم دیگران اینطور جلوه می ده...
پ.ن: نگفته بودم محل کار قبلی چی شد؟ یه روز ریختنمون بیرون و گفتن خدافظ. همین.
2- اولین خونه زندگی مونو تو بدترین شرایط ممکن اجاره کردیم... وقتی که فقط 3 هفته از عروسیمون می گذشت. عصر یکی از روزای مردادماه پارسال بود که از بیرون بر می گشتیم. از مترو پیاده شدیم که 5 تا اس ام اس همزمان برای همسری رسید. فقط گفت مادرمه... من دیگه نمی فهمیدم. چشمام هیچ جا رو نمی دید. حس می کردم ضربان قلبم اونقدر بالا رفته که همین الان قلبم می ترکه. همسری برام نخوند. نذاشت خودمم بخونم. فقط گفت که نوشته تا دو هفته دیگه باید خونه رو تخلیه کنید وگرنه با مامور میام می ندازمتون بیرون. نگفت بقیه اس ام اس ها چی بودن. اما می تونستم حدس بزنم... داشتم خفه می شدم. ما که همچین قصدی داشتیم... ما که می خواستیم خودمون یه روز خونه رو خالی کنیم و بگیم نخواستیم این قصر و این لطف بیکران رو.
از همون شب راه افتادیم دنبال خونه پیدا کردن. پول؟! 4 میلیون تو حساب من بود که پس انداز کار کردنم بود. سکه های سر عقد رو باید می فروختیم. شاباش ها رو هم گذاشتیم روش و شد 2 میلیون. اون روزا رو که یادم میاد وجودم پر از درد می شه. انگار که از زیر سنگ پول جور می کردیم. تمام پس انداز و وام هامون رو خرج اون عروسی کذایی کردیم که الان شده بدترین خاطره زندگی من. حتی حاضر نیستم آلبوم عکسامو نگاه کنم. نمی تونستیم به کسی چیزی بروز بدیم. نمی تونستیم از نزدیکان کمکی بخوایم. نمی تونستم غرور همسری رو بیشتر از این خرد کنم. بابا پیشنهاد داد بهمون پول قرض بده. نمی خواستم قبول کنم اما مجبور بودیم. همسری 2 تومن از کسی قرض گرفت و من یه تومن از بابا. یه خونه کوچیک 45 متری تو یه منطقه ارزون شهر اجاره کردیم. 9 تومن 100 تومن. بابا خیلی اصرار داشت بیایم طبقه بالای خونه شون که مستاجر تازه بلند شده بود ساکن شیم. به هیچ وجه ممکن نبود بهش فکر کنیم. بابا هم اگر چه با لطف زیاد همچین پیشنهادی رو می داد اما دلایل منطقی ما رو قبول کرد. گفتم نمی خوام فکر کنن از پس زندگی مون بر نمیایم. که بگن دادماد سر خونه شد. بعد از اجاره خونه مون بود که یه روز بابا منو کشید کنار و گفت که قسطا و اجاره خونه تونو بسپارید به من. می فهمیدم از محبتشه. از حمایتیه که تو همه زندگی خالصانه بهم روا داشته. اما وقتی می شنیدم که می خواد جور زندگی منو بکشه خورد می شدم.
رفتیم تو خونه جدید... جامون خیلی تنگ بود. راهمون به محل کار هر دومون دور بود. اما سر کردیم. از همون روز اول به امید سال بعد سر کردیم. شب اول که بابا اینا و شوهر خواهری اومده بودن کمک (خواهری تازه 4 روز بود که فارغ شده بود). به سرعت یه بخشی از کارا رو انجام دادن و اتاق خواب رو چیدن و رفتن. انقدر ذوق بودن پیش نی نی تازه اومده رو داشتن که حتی نموندن شام بخورن. یه دفعه حس کردم چقدر تنها شدم. چقدر غریبی می کنم تو این خونه. نشستم روی زمین و تکیه دادم به یکی از کارتون ها. رو به روم پر از کارتون های باز نشده بود. یه نگاه به خونه کردم و تازه حس کردم که نفسم داره در میاد. حس کردم یه وزنه سنگین از رو شونه هام برداشتن و تنم آروم شد. همسری عصبی تر و تنها تر از همیشه نشسته بود و با انگشتاش بازی می کرد. گفتم خوشحال نیستی؟ گفت نه. اما من خیلی خوشحال بودم. خیلی آروم شده بودم. لذت نشستن تو این خونه، لذت این استقلال کوچیک برام اندازه یه دنیا بود. خونه من بود... خونه ای که توش تحقیر و منت نبود. (خدایا شکرت)
اینا رو گفتم که بگم امسال بعد از یه سال تنگی جا و دوری راه خونه مونو عوض کردیم. اینجا هم 13-14 متر جامون بازتره و هم راهمون خیلی نزدیک تر به همه جا. خدایا دوباره و صدباره شکرت. اینا رو نوشتم که یادم نره چه روزایی رو داشتم. هر چند که موقع روایت کردن این حرفا سعی می کنم آدمی باشم که از دور خودمو می بینم. یاد آوری دقیق اون لحظه ها هنوز وجودمو فشرده می کنه... یه ماهه اومدیم تو این خونه اما تازه دیشب اتاق خواب رو شستیم و چیدیم! ساعت کاریم اینجا زیادتر شده و ماه رمضان هم مزید بر علت که کمتر نای به زندگی رسیدن رو داشته باشیم.
3- دلم برای اینجا تنگ شده بود. نتونستم بر نگردم...
۴- بیشتر از هر چیز نوشتم که یادم نره چه روزایی بود. چه روزای تلخی بود...